معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢٢ - حج - هاشمی سید سعید
حج
هاشمی سید سعید
حج (١)
قلب من «صورت» و درد «مخرج»
زندگي با دلم ميکند لج
روز و شب با دلم جنگ دارم
من شده اَوْس و او گشته خزرج
باز خط خورد مشق عروجم
با خطوطي پُرابهام و مَعوج
من نخواهم رسيدن به منزل
بار من بيش از اندازه شد کج
واي از قلقلکهاي شيطان
واي از اين قوزيِ لوچِ کوسج
***
ماندهام چون درختي تهيدست
آه اي فصل بارآور حج!
حج (٢)
نسيم، دور تو ميگردد، پرنده دور تو ميخواند
ستاره ميچکد از بالا که نور بر تو بيفشاند
شبيه رِشته، دلم خود را، به ناودان طلات آويخت
که دردهاي خودش را باز براي تو بنماياند
دوباره پيک گُل سرخ از زمين زندهدل قمصر
رسيده تا که گلابش را به روي پاک تو افشاند
بخوان بخوان دل من تنگ است، چهقدر خوب که گاهي هم
دل مرا لَک لَبّيکت، شبيه غنچه بلرزاند
صدا بزن دل تنگم را دلِ غريبهي سنگم را
صدا بزن که بترکد دل، صدا صداست که ميماند